خرید بک لینک
یکی را میخواهم که در اوج ناراحتیم، درست وقتی از همه عالم و آدم و دنیا ناامید شده ام ، همان وقتی که کشتی شادی هایم در اقیانوس غم هایم در حال غرق شدن است، نگاهم کند و بگوید غصه اش را نخور، تا من را داری اجازه نداری غصه بخوری، درستش میکنیم، دوتایی ، با هم ، کنار هم ، پابه پای هم ... یکی که حتی به خاطر او هم شده لبخند از لبانم محو نشود، چرا که میدانم چون اویی را دارم که هیچ وقت تنهایم نمیگذارد، حتی به وقت تنهایی هایم صبوری میکند و دوستم دارد و عاشقم می ماند...یکی را میخواهم که وقتی که در چشمانش زل میزنم و با تمام وجودم میگویم دوستت دارد، چشمانش را از من ندزدد، نگاهش را پنهان نکند و با صورتی پراز لبخند و چشمانی که ذوق زده شده به من یاد آوری کند که دوستم دارد و عشقمان تا همیشه جاودانه می ماند...یکی را میخواهم که وقت هایی که دلتنگی اش خفه ام میکند، وقت هایی که از او دورم، وقت هایی که از دستش عصبانی میشوم، دعوایمان میشود و در چشمانش زل میزنم و میگویم در لحظه که ناراحتم از تو و دوستت ندارم، احساسم را درک کند و در آغوشم گیرد و به من بفهماند که حتی یک ثانیه هم نمیتوانم دست از دوست داشتنش بردارم، چه رسد به آن که بر زبانم بیاورمش...یکی میخواهم که وقت هایی که از شدت احساسات دارم خفه میشوم و سکوت کرده ام و نمیتوانم حرف بزنم کنارم بنشیند تا فنجان چایی کنار هم بنوشیم و گرمای حضورش، قلب ناآرام و م

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 7:22

زندگی به من یاد داد که هیچ چیز از هیچکس بعید نیست. آنقدری که هر آدمی که در زندگیم حضور دارد، هرکسی که اسم دوست را روی خوش میگذارد در زندگانیم، هر آدم آشنا و غریبه ای ، تنها متعلق به زمان حالند و هر لحظه ممکن است به کسری از ثانیه عزم رفتن کنند و دیگر نخواهند که بمانند... زندگی به من یاد داد که جلوی رفتن هیچکس را نمیتوانم بگیرم، هیچ کس نیامده برای ماندن که آمده برای لحظاتی عمر سپری کند و بی خداحافظی حتی بگذارد و برود... راستش سخت است وقتی به این مرحله از زندگانی میرسی که دیگر نه رفتنی ناراحتت کند و نه آمدنی هیجان زده ات کند... نسبت به رفت و آمد آدم ها آنقدر بی حس و حال میشوی که انگار هرلحظه منتظر باشی چمدان خاطراتش را ببندد و بی خدافظی برود...زندگی به من یاد داد نه به دلتنگی آدم ها دل خوش کنم، نه به دوست داشتنشان و نه به حس خوبشان که نسبت به من در لحظه بیان میشود اعتمادی کنم ، چرا که آدم ها آنقدرمتغیرند که ممکن است در کمتر از چند دقیقه حس خوبشان هم بد شود ...این روزها دیگر این را خوب میدانم کهبرگرفته شده از notenevis.blog.ir

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 7:22

کاش می توانستم مثل آدم های دیگر خودم را در ابتذال زندگی گم کنم. کاش لباس تازه یا یک محیط گرم خانوادگی و یا یک غذای مطبوع می توانست شادمانی را در لبخند من زنده کند، کاش رقصیدن دیگران می توانست مرا فریب دهد و به صحنه های رقص و بی خبری و عیاشی بکشاند.کاش می توانستم برای کلمه موقعیت ارزشی قائل بشوم. در بیابان ایستادن و فریاد زدن و جوابی نشنیدن و به این کار ادامه دادن، قدرت و ایمانی خلل ناپذیر و مافوق بشری می خواهد. چه دنیای عجیبی است... من اصلا کاری به کار هیچکس ندارم و همین بی آزار بودن من و با خودم بودن باعث می شود که همه درباره ام کنجکاو بشوند. نمی دانم چطور باید با مردم برخورد کرد. من می خواستم و می خواهم بزرگ باشم. من نمی توانم مثل صد هزار مردم دیگری که در یک روز به دنیا می آیند و در روزی دیگر از دنیا می روند بی آنکه از آمدن و رفتنشان نشانه ای باقی بماند، زندگی کنم.فقط دلم می خواهد به آن مرحله از رشد روحی برسم که بتوانم هر موضوعی را در خود حل کنم. برای من احتیاج، کلمه ای بی معنی شود. بتوانم زندگی را مثل یک گیاه زهری میان انگشتانم بفشارم و خرد کنم و بعد هم آنرا زیر پایم بگذارم و لگدمال کنم. دلم می خواهد به ابدیتی دست پیدا کنم که آرامش در آنجا مثل بستری انتظارم را میکشد و چشم هایم را می توانم توی این بستر بدون هیچ انتظار خرد کننده ای روی هم بگذارم... "فروغ فرخزاد"

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 7:22

شاد بودن یک هنر است، هنری که اگر آن را ندانی انگار کل زندگیت را باخته باشی. مثل بختک می ماند غم ، می نشنید گاه روی سینه ات، دست میگذارد بیخ گلویت و میخواهد خفه ات کند، اگر ندانی، یاد نگرفته باشی چطور شاد باشی، آن وقت است که وامی دهی...راستش به گمانم مهم ترین چیزی که در زندگانی باید یادمان می دادند از بچگیمان آن است که چطور شاد باشی، فرق نمیکند کجای این کره خاکی هستی، فرق نمیکند زندگی بر وفق مراد است یا تمام رویاهایت برباد رفته باشد که کامت تلخ ترین باشد...مهم آن است که بتوانی بلند شوی،زانوان زخمیت را نگاهی بیاندازی و مجددا شروع به بالا پایین پریدن کنیو آنقدر شاد باشی که دنیا ناامید شود از غمگین کردنت...اولین کاری که هر آدمی در زندگی باید انجام بدهد وبعد سراغ دیگر چیزها برود همین تمرین شاد بودن است، همین لذت بردن از چیزهایی کوچکی که شاید حسرت و آرزوی خیلی آدم های دیگر باشد و قدرش را نداند...شاید که شعار به نظر آید، شاید که سخت باشد که همیشه در ذهنت بتوانی به خودت امید بدهی، شادی را به لبخندی بر لبانت جاری کنی، شاید که اصلا محال به نظر آید ، اما تنها راه زندگی کردن و نه فقط زنده ماندن همین تمرین شاد زیستن است و بس...

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: پنجشنبه 19 بهمن 1396 ساعت: 1:24

گاهی که دلت میخواهد حرف بزنی، اگر آن آدم هایی که دلت میخواهدشان، اگر همانها که در لحظه به ذهنت میرسند که مناسب ترینند برای پای صحبتت نشستن نباشند، بود یا نبودشان حتی با یک روز تاخیر هم دیگر انگار بی فایده باشد.روبرویشان می نشینی، نگاهشان میکنی، اما انگار دیگر حرفی نداشته باشی. به همین سادگی فراموش کرده ای تمام حرف هایت را، درست مثل یک خوراکی با طعم نبودن. شاید که گاهی هم به نفعت باشد و این خوراکی خوشمزه ترین خوردنی دنیا باشد و گاهی هم نه! اما راستش امان از آن روز که عادت کنی به خوردن مداوم حرف هایت...آن وقت است که دیگر بودن یا نبودن برایت مساله نیست، فراموشیست که مساله میشود، چرا که خودت هم دیگر حرف هایت را به یاد نمی آوری، اصلا یادت میرود حرف زدن را ...امان از همان روز...

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: پنجشنبه 19 بهمن 1396 ساعت: 1:24

امان از احساساتی که زیر لبخندی موذیانه پنهان میشود... همان حس های مگویی که نمیدانی بگویی یا نگویی و با یک گفتن ممکن است دمی قبل و بعدت به یک چشم به هم زدن چرخ بخورد و همه چیز را به هم بریزد... جایی خواندم سخت است منطقی فکر کنی در حالی که احساسات دارد خفه ات میکند. اما راستش هرچه فکر میکنم میبینم با احساسات میشود زندگی کرد اما اگر عقل و منطق را چاشنی آن نکنی و بخواهی همه احساست را همیشه بر زبان آوری باخته ای... زندگی همه اش احساس نیست که بخشی از آن میشود احساساتی که در قبال دیگران خرجش میکنی... باید مراقب آن باشی که نه آنقدر هر آن چه هست و نیست را احساس کنی و به زبان بیاریش و نه آن که همه اش منطقی بشوی که همه چیز را به عقل و منطق واگذار میکند... باید مراقب دوکفه ترازوی عقل و احساست باشی که سنگین شدن وزن هرکدامش یک جور تو را از زندگی باز میدارد.

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: پنجشنبه 19 بهمن 1396 ساعت: 1:24

شهر از هجوم ِ خاطره هایت به من پُر است بعد از تو شهر از من ِ دیوانه از من ِ دیوانه از من ِ دیوانه از من ِ دیوانه دلخور است از من که بین ِ بود و عدم پرسه میزدم تو بودی و کنار ِ خودم پرسه میزدم تو بودی و کنار ِ خودم پرسه میزدم از من که بین ِ بود و عدم پرسه میزدم تو بودی و کنار ِ خودم پرسه میزدم تو بودی و کنار ِ خودم پرسه میزدم تو بودی و تمام غزل ها ترانه ها من بودمو تمام ستم ها بهانه ها من بودمو مجال شگفتی برای عشق تو بودی و تحمل سخت بهای عشق متن آهنگ همایون شجریان هجوم خاطره قلبم به خاطر تو مرا طرد کرده است میسوزد از کسی که تو را سرد کرده است قلبم به خاطر تو مرا طرد کرده است میسوزد از کسی که تو را سرد کرده است از عشق رد شدی که من از ترس رد شوم دیگر نمیتوانم از این درس رد شوم این بار آخر است برای خودم نه تو من پشت خط فاجعه عاشق شدم نه تو گرداب را درون خودت غرق یکنی تو با تمام حادثه ها فرق میکنی گرداب را درون خودت غرق یکنی تو با تمام حادثه ها فرق میکنی.. ترانه سرا : افشین یداللهی

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: پنجشنبه 19 بهمن 1396 ساعت: 1:24

نمیشود که با خودت احساس راحتی کنی و مدام خودت را شماتت کنی بر سر اشتباهاتی که داشته ای یا داری یا حتی خواهی داشت. نمیشود که خودت را به اندازه کافی دوست داشته باشی اما نتوانی خودت را باور کنی و به خودت ایمان بیاوری که میشود و میتوانی. نمیشود که مدام در حال غر زدن به خودت باشی که چرا نشد و چرا نمیشودو چرا و چرا و هزار چرای بی پاسخی که همچون سم اسبانی روی مغزت اسب دوانی میکنند. همه این ها را همه میدانند اما سخت است که کمالگرایی و ایده آل گرایی را کنار بگذاری و با خودت اتمام حجت کنی که تنها راه موفقیت و شاد زیستن در این دنیا آن است که خودت را باور کنی، خودت را دوست داشته باشی، به خودت ایمان بیاوری و بدانی که غیرممکن ، غیرممکن است و هرچیزی در این دنیا میشود اگر بخواهی ، اگر بدانی و اگر تلاش کنی تا بتوانی. سخت است پذیرفتن آن که سخت است اما ممکن! اما تنها راه همین است و بس!

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: پنجشنبه 19 بهمن 1396 ساعت: 1:24

همه چیز از آن جا شروع شد که نتوانستیم دست تنهایی خود را دیگر بگیریم و بر سر زندگیمان برگردیم، از همانجایی که تنهایی ملال انگیز شد و تاب آوردنش سخت ترین کار ممکن. همه غم ها از آن جا آغاز شد که دیگر نتوانستیم از تنهاییمان لذت ببریم، یک طرفه به قاضی رفتیم ودست تنهایی را خواستیم بی هوا رها کنیم و اما او دست ما را رها نکرد و نکرد...ماندیم بی ان که خودمان بخواهیم و دیگر هیچ چیز لذت بخش نشد.

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: پنجشنبه 19 بهمن 1396 ساعت: 1:24

مگرمیشود دوستی کرد، رفیق بود و بعد منکر وابستگی شد؟ مگر میشود کسی را دوست داشته باشی، عزیز باشد برایت، عزیز باشی برایش و وابسته هم نباشید؟ اگر بخواهیم خودمان را گول نزنیم، همه ما آدم ها به نوعی وابسته دیگرانیم...اما وابستگی که همه اش بد نیست، استقلالی که بخواهد به زندگیت لطمه بزند، تو را ایزوله کند و دور از دیگرانت چه سودی به حال آدمی دارد که آدمی همه اش در پی آن است که وابسته نشود؟ از بچگی در گوشمان کردند،نکند وابسته اش بشوی، نکند دلبسته اش بشوی، نکند نتوانی دل بکنی... اما به ما نگفتند که وابستگی را نمیشود منکر شد، نمیشود قایمش کرد که اگر این کار را کرده ای به اجبار تنها احساست را پنهان کرده ای و سرکوب...وابستگی را میشود پذیرفت و دانست که وابستگی هایی روی زمین هست که از خوب هم خوب تر است و آن هم وابستگی به همه آن هاییست که دریچه زندگی ات را رو به آفتاب امید و شادی و بهتر شدن باز میکند ، آدم هایی که بودنشان حال زمین را خوب میکند، آدم هایی که در نبودشان هم ته دلت را امن بودن خودشان کرده اند...وابستگی خوب است، خیلی خوب است اگر آن هایی که وابسته شان هستی آدم های درست زندگیت باشند که نه آدم های اشتباه.

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: پنجشنبه 19 بهمن 1396 ساعت: 1:24

تو همون ستاره بودی که به من راهو نشون داد سرنوشت من تو بودی که مسیرم به تو افتاد رو به بیراهه میرفتم اگه تو نمیرسیدی اگه از اون طرف شب تنهاییمو نمیدیدی این تو بودی که شنیدی هق هق بی کسیامو تو به جون و دل خریدی همه دلواپسیامو اگه تو نبودی امروز از نفس افتاده بودم خاطرات فرداهامو دست دیروز داده بودم با تو میدونم که دیگه نمیرم رو به تباهی دیگه راهو اشتباهی نمیرم سمت سیاهی این تو بودی که شنیدی هق هق بی کسیامو تو به جون و دل خریدی همه دلواپسیامو اگه تو نبودی امروز از نفس افتاده بودم خاطرات فرداهامو دست دیروز داده بودم با تو میدونم که دیگه نمیرم رو به تباهی دیگه راهو اشتباهی نمیرم سمت سیاهی دانلود آهنگ ستاره سیاوش قمیشی

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:14

بزن بیرون ببین فصلای سالو ، بهارو تیر و مردادش مهم نیست پُر از زیباییه ذات طبیعت، تگرگ و باد و بورانش مهم نیست برو از کوچه های شب گذر کن ببین تنهایی ام دنیایی داره خدا همراه شبگردای تنهاست محاله که تورو تنها بذاره بزن بیرون همون وقتای تلخی که دردات گُر میگیرن توی سینه نذار یادت بره دنیا دو روزه، نذار غصه توی قلبت بشینه بزن بیرون بدون عقل و منطق یه کم دیوونگی خوبه همیشه تموم زندگی قد یه لحظه ست نگو فردا و پس فردا چی میشه بزن بیرون ببین فصلای سالو ، بهارو تیر و مردادش مهم نیست پُر از زیباییه ذات طبیعت، تگرگ و باد و بورانش مهم نیست برو از کوچه های شب گذر کن ببین تنهایی ام دنیایی داره خدا همراه شبگردای تنهاست محاله که تورو تنها بذاره ♫♫♫♫ دانلود آهنگ طبیعت سیاوش قمیشی

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:14

میدانی بهترین کار آن است نبض ماشین زمان زندگیت را خودت در دست بگیری، متوقفش کنی در زمان حال و جاری سازی تمام حس و حالت را در همان زمانی که میتواند بهترین ها را برایت رقم بزند...نه در گذشته ای و نه در آینده که در حالی زندگی میکنی که در آن میشود عاشق بود، رفیق ماند، لذت برد یا که حتی غمگین بود، اشک ریخت و ... هرچه حس و حال و هیجان و شور و اشتیاق است را میشود در همین زمان گذاشت و گذشت...تمام تلاشت را بکنی و نه به لحظه ای قبل بیاندیشی و نه لحظه ای بعد که تنها از لحظه لحظه ی مسیری که برایش رویاپردازی ها کرده ای، نقشه کشیده ای و شروعش کرده لذت کافی و وافی را ببری...به گمانم که بهترین کار ممکن همین باشد...

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:14

وقتی یکی را در زندگی دوست داری، حاضر به آزار دیدنش نیستی و همانقدری که آزار ندیدن خودت در زندگی مهم است انگار اذیت نشدنش مهم بشود...اینطور است که تاب و توان ناراحت بودنش را در هر صورتی نداری...فرق نمیکند از عزیزترینانت باشد یا عشقت یا رفیقی که فرسنگ ها دوراز تو نفس میکشد...عزیز بودن آدم ها ، برایت مسوولیتی میسازد که کنارشان باشی، کنارشان بمانی بی آن که اذیت شدنشان را از نزدیک ببینی...باید مراقب آن بود که چه کسانی در زندگیت عزیزترینت میشوند که هرچه عزیزتر، مسوولیتت سنگین تر....

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:14

میدانی سرنوشت خودش حسودترین است در زندگی... همین است که گاهی با خودم تکرار میکنم که از افکارم، رویاهایم، آرزوها ونقشه هایم در زندگی بلندبلند با کسی حرف نزنم که مبادا روزگار بشنود، مبادا سرنوشت بویی ببرد که دارم برای شادی هایم نقشه میکشم...همین است که گاهی با خودم زیر لب میگویم نه از شادی هایت زیاد شاد شو و نه از غم هایت زیادی ناراحت که سرنوشت با زندگیت همانی میکند که نباید...گاهی با خودم فکر میکنم باید کمی خوددار بود، محافظه کار و زیرک در قبال اتفاقات خوب و بد زندگی که اگر زیادی هم سطحی و سرخوشانه در قبالش رفتار کنی، آن وقت همه چیز نقش بر آب میشود...

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:14

از باب احساسیش آن است که تو از او خوشت می آید و او از تو خوشش نمی آید، یا او از تو خوشش می آید و تو خوشت نیامده، آنقدر این وسط آن که علاقمندتر است محبت میکند، آنقدر مهربانی نثار دیگری میکند تا دلی بدست آرد، اما قاعده اش آن است که آدم ها از مورد توجه قرارگرفتن خوششان می آید، خواسته ناخواسته وارد یک بازی میشوند که کم از شطرنج ندارد و قواعد بازی جوری معمولا ورق میخورد که شخصی که این میان تمام محبتش را چون سربازانش علم کرده برای دفاع از پادشاهی قلب و دلش دست آخر طی یک حرکت کیش و مات میشود و قلعه مهرو محبتش فرو می پاشد. منطقیش آن است که دودوتا چهارتا و اگر حس کردی محبتی بیش از آن چه که یک نفر لایقش هست نثار کردی، تمامش را جمع کنیو متمرکز بشوی روی زندگی خودت و اهدافت و نثار مهربانیت همچون بارانی بر سر تمام کسانی که لایقت هستند.

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:14

برهه ای از زندگی هر آدمی وجود دارد که به معنای کلمه به بن بست رسیده، کلافه ترین آدم روی زمین که چه عرض کنم، بی حوصله ترین آدم روی زمین انگار شده باشد و با هیچکس میل سخنش نباشد. یادم هست یک روز من هم درست همین نقطه ایستاده بودم، میان دردسرهای پایان نامه و هزار دغدغه فکری دیگر و مشکلات لبه یک پرتگاه بین مرز امیدواری و یک "نا" کنارش... دوستی داشتم آن وقت ها که هربار که حرف میزدیم میگفت این روزها سرمایه اند، این روزها محکمت میکنند، قوی میشوی، بعدترها یک روزهای را خواهی دید که زندگی سخت تر از این هم میگیرد، آنقدری که به حال الانت قاه قاه بخندی، اما آن جا میفهمی که چقدر این روزها باعث شدند محکم تر و استوارتر بشوی، ریشه های امید و زندگی درونت آن قدر محکم بشود که همچون درختی بشوی که هیچ تندبادی نتواند چاره اش کند، دروغ چرا؟ آن روزها فکر میکردم این حرف ها هم آرامش نمیدهد اما الان خوب میدانم که آدم با هر سختی بزرگتر میشود، قوی تر میشود. الان میدانم که هرچقدر هم که غمگین باشی، دست آخر دمی و لحظه ایست و لحظه ای دیگرت ممکن است شادترین انسان روی زمین باشی وزندگی نیز همینطور مفهوم پیدا میکند.

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:14

ترس از پایان لحظه را نابود میکند، لحظات را همانطور که هست در لحظه بپذیر و بگذر. شاید که این لحظات روزگاری خاطره ای گذرا از ذهنت شدند و شاید هم که به دست فراموشی سپرده شدند، مهم لحظه است که لمس شدنش به تمام و کمال نترسیدن از اتمامش می ارزد.

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:14

آدم مسافر به باز و بستن چمدان عادت دارد، به این که چندروزی یک جایی اتراق کندو بعد هم بار و بندیلش را ببندد تا مقصد بعدی. فرقی ندارد این چمدان چقدر سنگین باشد، چقدر پر باشد از سوغاتی یا چقدر از ره آورد سفر... خاطرات زندگی همین چمدان است و آدمی همان مسافر... گاهی آنقدر بار خاطراتت سنگین میشود که بارت سنگین تر است و گاهی چنان سبک که دل کندنت راحت ترین کار ممکن، گاهی آنقدر خاطره ساخته ای و سوغات ارزانی این و آن کرده ای که وقت خداحافظیت شاید که نم اشکی هم به چشم دیگری باقی گذاشتی، اما هرچه هست زندگی یعنی سفری پر خاطره که هرکدامش دفتریست برای رنگین کردن برگ روزگارت...

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:14

دنیا بی رحم است، بی رحم تراز فکر من و تو، آدم ها نامهربانند، نامهربان تر از فکر من و تو، اما تو مهربان باقی بمان تا رسالت انسانیت را کامل کنی... بی توقع باش و بی منت و انتظار مهربانیت را بر سر عالم بریز...

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:14

شعر اسماعیل خویی:بارون میباره، بارون میباره/از ابرا داره آسمون میباره توی ِ هر قطره، اشک ِ ستاره/داره روُ گل و گلدون میباره/بارون میباره، بارون میباره/بارون میباره، بارون میباره/نیگا کن توی ِ آسمون آینهها رو/توُ هر قطرهای عکس ِ شهرای ِ ما رو/زمین ِ جگرتشنه واکن لبا رو/بنوش قطرههای ِ شراب ِ خدا رو غماتو فراموش کن /تا میتونی مِی نوش کن/با رنگای ِ دیوونهی ِ گل /چشامونو مدهوش کن../نیگا کن که اَبرا چقد شاد میبارن/با آواز و با شور و فریاد میبارن/میبارن ، تموم میشن و میرن اما/به هرگوشهای بذر میلاد میبارن/تو هم همچو ابر ِ بهار/به دشتای ِ فردا ببار/تموم شو، گذر کن، برو /بمون در هزار تا بهار/بارون میباره، بارون میباره.

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:14

روزای خوب هنوزم میتونن وجود داشته باشن اگه ریشه های امید درونت رو اونقدر خوب پرورونده باشی که هیچ تندباد و طوفانی نتونه از ریشه درش بیاره... لینو یادمون باشه هرچیزی که مارو نکشه از ما یه آدم قوی تر میسازه و موفقیت همیشه برتر از شکست نیست... یادم باشه همیشه آخر داستان خوب خواهد بود و اگر اکنون خوب نیست هنوز آخرش نیست...

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:14

در زندگی تمام کارهایی که میکنی، تمام محبت هاو مهربانی که نثار این و آن میکنیبه خاطر دلت هست، که اگر نباشد کل مسیر یکطرفه زندگی را باخته ای بی آن که بهره ای از آن برده باشی. همین که منتی بر سر این و آن نداشته باشی کافیست تا بی توقع درونت خالی از کینه باشد، این وسط تنها یک چیز هست که ممکن است روزی آزارت بدهد، آن هم این است که تمام آدم ها قدردان نیستند، بعضی آدم ها قدرناشناس هم هستند، و آن که زیادی از هرچیزی ممکن است روزی زیادی هم باعث دلگیری و ناراحتی شود. باید مراقب اندازه ها بود، گاهی هم لازم است کمی تعادل را حفظ کرد و برای برابر شدن با همه آدم ها اندازه و قدر خودت را کم و زیاد نکرد.

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:14

هر آدمی در زندگیش نیازمند چند تا رفیق هست،منظورم دوست نیست که دقیقا همان "رفیق" است.فرقی هم ندارد که نزدیک ترین آدم های زندگیت باشد یا یک غریبه ای که آمده و مرحله دوستی را گذرانده و حالا اسمش رفیق شده...یکی که هروقت دلت خواست بلندبلند فکر کنی بدانی حضورش در کنارت آنقدر موثر است که دیگر نیاز زیادی به صغری کبری چیدن نیست، همان ب بسم الله متوجه فهوای کلامت میشود، گاهی هم نصیحتت میکند و گاهی میداند که سکوتش از هزار هزار جمله تاثیرش بیشتر است، گاهی با تو درون غار تنهاییت می آید و گاهی بی آن که دل نگران بشود و کلافه ات کند با سوالات بی جواب آن بیرون منتظرت میشود تا خودت به حرف آیی، بعضی وقت ها هم میداند که چطور با یک جمله تمام ناگفته هایت را به زبان حال از درونت بیرون کشد...فکر میکنم در زندگی هر آدمی حضور حداقل دوسه نفر از این "رفیق" ها که تو را بلد باشند لازم است، اصلا واجب است. تعدادشان از تعداد انگشتان یک دست هم ممکن است تجاوز نکند اما همین ها دنیا را برایت زیباتر میکنند.

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:14

زخم خوردن از آدما هیچ وقت نباید دلیلی برای بد شدن آدمی باشه..نباید به خاطر بدی بقیه ، به خاطر زخم بقیه نمک بگیری دستت و زخمای بقیه آدما رو هم نمک پاشی کنی که با تو همدرد بشن...نمک به زخ دیگرون پاشیدن یه جور عقده ای هست که از درون یه آدم کینه ای پر از احساس و پر ازخشم فقط برمیاد...وقتی یکی بهت بدی میکنه میتونی فقط با لبخند از کنارش رد بشی و خودت رو ازش بگیری، اینجوری شاید خوب بودن تو باعث بشه که نبودنت بیشتر به چشم بیاد و در واقع این آدما باشن که از ، از دست دادنت بترسن و تحت هر شرایطی تو رو ناراحتت نکنن که بخوان از دستت بدن..زخم خوردن از آدما باید باعث بهتر شدن رفتار آدمی بشه...اونقدر خودت رو بسازی ، اونقدر به خودت ریاضت بدی تا این که به جایی برسی که کم کم در مقابل بدی دیگرون فقط یه لبخند بشی و بدون هیچ توقع و چشم داشتی بتونی با بقیه آدمای دور وبرت وقت بگذرونی و زندگی رو به خاطر بدی بقیه به کام خودت تلخ نکنی..شاید بهترین کار در مقابل بدی دیگرون فقط گرفتن خودت و خوبیات از اونا باشه...همین

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:14

عجیب ترین اتفاق زندگی روزهای اخیرم اثبات رفاقت دوستی بود که هشت سال تمام پای درددل های هم بودیم... اما زندگی به من یاد داد در قبال بی محبتی ها، بی معرفتی ها و نمایش ویترین ادب بعضی آدم ها سکوت کنم تنها و به خدایم پناه ببرم... هنوز هم باور نمیکنم حرف هایی را از کسی بشنوم که تمام دوستی و رفاقت برایم در همین آدم خلاصه میشد... زندگی به من یاد داد که از این به بعد به معنای واقعی کلمه هیچ چیز از هیچکس بعید نیست... به هیچ آدمی نباید آنقدر نزدیک شد وگرنه نتیجه تصادفت با او گریبانگیر خودت خواهد بود... یاد گرفتم که صمیمیتی نیست جز بین خودت با خودت با خودت و عزیزترین هایت در خانواده ... آدم ها عجیبند خیلی عجیب ... زندگی به من یاد داد داده بی توقع ترین، بی چشمداشت ترین باشم و با فاصله تنها با آدم ها معاشرت کنم...

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:14

روز به روز نزدیک تر میشوم به همه آن چه که قبل تر ها به چشم یکی از رویاهایم به آن نگاه میکردم، رویایی که حال در شرف محقق شدن است...تحصیل در یک کشور جهان اول...با خودم فکر میکنم یعنی از پسش بر می آیم؟ یعنی میتوانم تنها از عهده همه چی بر آیم؟ راستش را بگویم کمی ترسیده ام، کمی نگرانم و هنوز نرفته دلتنگ خانواده ام...دوستی از من می پرسید، فکرش را کرده ای؟ چطور میتوانی تنها ترین باشی و باز هم فکر رفتن به سرت بزند؟ آن هم یک کشور دیگر...راستش تنها جوابم این است که تا زمانی که بترسی، تا زمانی که قدم هایت زیاد محتاطانه باشد و فکر رفتن و نرفتن دایم بشود دغدغه ای که هیچ وقت نمی خواهد محقق شود ، قدم از قدم برنخواهی داشت .... باید با ترس ها روبرو شد، بر آن ها فایق آمد و برای تک تک رویاهایت، چه سخت و چه آسان، تلاشی کرد در خور ..تا یک روز چشم باز نکنی و خودت را اسیر حسرت هایی ببینی که یک روز میتوانستی به تک تک شان برسی...

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:14

گاهی یادمان میرود که هر مسیری، هر راهی، نیمه راه دارد، کم دارد، زیاد دارد، جاده خاکی و باران و طوفان و مه دارد. گاهی یادمان میرود که همیشه قصه زندگی آنطور که ما دلمان خواست و نوشتیم، جلو نمیرود، پستی دارد، بلندی دارد و طبق برنامه همیشه همه چیز پیش نمیرود، مثل همان نود دقیقه فوتبال که تا دقایق آخر وقت اضافه هم هیچ چیز مشخص نیست، گاهی باید آنقدر صبور بود و بی انتظار که هرچه پیش آمد شگفت زده نشد، گاهی باید بدانی که هر قصه ای با تمام خوب و بدش بالاخره میتواند به انتهایی که تو برایش تعریف کردی برسد، حتی اگر اکنون دلخواه تو نیست، حتی اگر نیمه راه که چه عرض شود، آخر راه هم بن بست باشد، در دقایق اضافه میتواند همه چیز به نفع تو باشد و اخر داستان خوب ترین خوب ها باشد.

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:14

در دنیایی که من دارم، یکهو، بی هوا یک نفر پیدا نمیشود، نمی آید و بعدش تمام شود همه تنهایی های عالم و مشکلات حل شوند در ظرف اندوه و شربت شیرینی درست بشود و من هی بنوشم و از خوردنش لذت ببرم. در دنیای من اینطور نیست که مسوولیت تمام بدبختی هاو تنبلی ها و ناراحتی هایم به وقت تنهایی گردن همان یک نفری باشد که نیست، که اتفاقا تمامش بر گردن خودم هست.در دنیای من گه گاه تفکریست پشت تنهایی که آزار میدهد، که افکار عجیب و غریبی را حواله سرم میکند که آزارم بدهد، که بزرگنمایی کند هرچه هست و نیست را و به من این اجازه را ندهد که درست فکر کنم، که مثل اکثر اوقات از آن ، همان تنهایی را میگویم لذت ببرم. در دنیای من گاهی بین من و تنهایی بازیست، گاهی لجباز که میشود سخت میگیرد و میخواهد به من به زور بقبولاند که دوستش ندارم، اما نمیداند آنقدر خاطرات خوب دارم، آنقدر به من خوش گذشته با او ، با همین تنهایی که محال است به همین سادگی ها، با همین دل گرفتن های ساده گاه و بیگاه، رهایش کنم. در دنیایی که من دارم، یکی هست که نیست، که می آید، که پیدا میشود بالاخره که بهترین و صمیمی ترین دوستم، رفیقم میشود، که با او همانطور که در تنهایی های یک نفره ام خوش هستم، با او هم خوشم، که همانقدری که با صدای بلند بدون ترس ، بی مهابا با خودم فکر میکنم و بلند بلند با خودم حرف میزنم، بی ترس و شجاعانه پیشش حرف میزنم، یکی که مراحم

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:14

همه اش که نباید به تنهایی نازید، قوی بودن خوب است، اصلا عالیست، اما اگر بخواهعی وقت هایی که تنها دلت یک حضور میخواهد را هم انکار کنی و قپی بیایی که میتوانی همیشه تنهایی طی کنی باخته ای. وقت هایی در زندگی هست که آدمی دیگر نمی تواند تنهایی طی کند دلش یک انگیزه می خواهد، یک اعتمادبنفس و آرامشی که تنها یک حضور می طلبد... میشود تنها بود و اعتماد بنفس داشت و مستقل از زندگی لذت بردو این ها هیچ کدام اغراق نیست اما یک وقت هایی، زمان های خاصی در زندگی هست که آدم فکر میکند تمرین قوی بودن ضعیف ترش می کند و اگر بخواد احساس واقعیش را انکار کند انگار حقیقت وجودی خودش را انکار کرده است. جایی در خانه سبز از تنهایی تعبیر جالبی داشت که میگفت هر انسانی نغمه غم انگیزی دارد که اگر انسانی که هم نغمه اش هست و میتواند نغمه اش را بشنود این نغمه را درک کند آن وقت است که این نغمه تبدیل به یک سرود زیبا می شود که زندگی هردو را دلنشین تر کند. راستش به گمانم همین وقت هاست که آدمی در زندگیش نغمه غم انگیزش آنقدر غمگین میخواند که آدمی را از عالم و آدم ناامید کند...

برچسب: نویسنده: سام شاکری تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 12:14

صفحه بندی